حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 ساعت 4:00 PM

همیشه وقتی ناله می کردم، پیشم بود و اینجوری می نالیدم، اما الان ۴ روزه که ندیدمش، دیگه اختیار اشکهام دست خودم نیست، مثل دیوونه هام، دلم می خواد به زمین و زمان گیر بردم، آخه من بهش گفته بودم نرو، بهش گفته بودم هیچ وقت نرو جایی که من چند روز نبینمت، گفته بودم طاقت دوریتو ندارم.بی انصاف مگه نگفتم من بی تو نفسم هم به سختی بالا می آد، اما تو باز رفتی و از من دور شدی، اشکال نداره، خدا پشت و پناهت.

البته تقصیر تو هم نیست، اگه مال من بودی نمی ذاشتم حتی یه روز بینمون فاصله بیفته، اما فعلاً چاره ای جز تحمل نیست، این شبا و اشک ریختن هاش هم لذت خودش رو داره، اینطوری بیشتر و بیشتر بهم اثبات می شه که عاشقم یه عاشق واقعی. اما این رفتن ارزش داشت که اشک منو دربیاری...

الان که دارم می نویسم نازنین اشکهام بی اختیار و بی صدا می ریزن و تو کجایی تا منو در پناه خودت بگیری و بهم آرامش بدی، تو دوری از من این یه حقیقت تلخه، امیدوارم خیلی زود این چندروز هم بگذره و تو برگردی....

دلت سنگ نیست اما نمی دونم چرا منو تنها می ذاری؟ مهربونی اما نمی دونم چرا دلت برای اشکهام نمی سوزه، چرا دلت برای این قلبم که دیگه چندساعتی طاقت از کف داده و به درد اومده تنگ نمی شه تا زودتر برگردی، می دونم نازنین چاره ای جز این نیست، می دونم اگه راه دیگه ای بود، هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی، دلم به همین فکرها خوشه،

خیلی پرچونگی کردم امروز، آخه دلم خیلی گرفته، اشکهام دیگه اختیاری نیستند، دیگه چوپ خط تحملم پر شده، برگرد ترو خدا زودتر برگرد، تا اشکهام رسوام نکردند برگرد، امروز تازه چهارشنبه است تا شنبه می میرم از دلتنگی، برگرد، کاش می شد اینها رو به خودت بگم شاید دلت برام می سوخت و برمی گشتی تا ببینمت تا دلم باز شه، تا غم بره مرخصی، تا اشکهام دیگه سرازیر نشن

زندگی من، همه وجودم، دار و ندار قلبم، زیبای من، دست نیافتنی من، همه هست و نیستم، به خدا سپردمت، هرجا هستی خوش باش.

من از خدامه بکشم نازتو، تا بشنوم یک لحظه آوازتو

من از خدامه که نباشه دوری، فقط دلم می خواد بگی چه جوری