حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 09:34 AM

دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .

خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .

خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه . خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد .

آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهای سوزان ...
از کوهای بلند ...
از دره های عمیق ...
از دریاها ...
از شهرهای شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .

ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید .

فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .

پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .

شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید .

فیلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسید .
نه در دنیای واقعیات .
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .

دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .

نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.

 

به نقل از وبلاگ و شاید اما نه ...

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 09:20 AM

خیلی خسته ام، از خودم از آدم ها از زندگی از بودن از نبودن، از همه چیز، حتی اینترنت هم حالم رو به هم می زنه....

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 ساعت 4:00 PM

همیشه وقتی ناله می کردم، پیشم بود و اینجوری می نالیدم، اما الان ۴ روزه که ندیدمش، دیگه اختیار اشکهام دست خودم نیست، مثل دیوونه هام، دلم می خواد به زمین و زمان گیر بردم، آخه من بهش گفته بودم نرو، بهش گفته بودم هیچ وقت نرو جایی که من چند روز نبینمت، گفته بودم طاقت دوریتو ندارم.بی انصاف مگه نگفتم من بی تو نفسم هم به سختی بالا می آد، اما تو باز رفتی و از من دور شدی، اشکال نداره، خدا پشت و پناهت.

البته تقصیر تو هم نیست، اگه مال من بودی نمی ذاشتم حتی یه روز بینمون فاصله بیفته، اما فعلاً چاره ای جز تحمل نیست، این شبا و اشک ریختن هاش هم لذت خودش رو داره، اینطوری بیشتر و بیشتر بهم اثبات می شه که عاشقم یه عاشق واقعی. اما این رفتن ارزش داشت که اشک منو دربیاری...

الان که دارم می نویسم نازنین اشکهام بی اختیار و بی صدا می ریزن و تو کجایی تا منو در پناه خودت بگیری و بهم آرامش بدی، تو دوری از من این یه حقیقت تلخه، امیدوارم خیلی زود این چندروز هم بگذره و تو برگردی....

دلت سنگ نیست اما نمی دونم چرا منو تنها می ذاری؟ مهربونی اما نمی دونم چرا دلت برای اشکهام نمی سوزه، چرا دلت برای این قلبم که دیگه چندساعتی طاقت از کف داده و به درد اومده تنگ نمی شه تا زودتر برگردی، می دونم نازنین چاره ای جز این نیست، می دونم اگه راه دیگه ای بود، هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی، دلم به همین فکرها خوشه،

خیلی پرچونگی کردم امروز، آخه دلم خیلی گرفته، اشکهام دیگه اختیاری نیستند، دیگه چوپ خط تحملم پر شده، برگرد ترو خدا زودتر برگرد، تا اشکهام رسوام نکردند برگرد، امروز تازه چهارشنبه است تا شنبه می میرم از دلتنگی، برگرد، کاش می شد اینها رو به خودت بگم شاید دلت برام می سوخت و برمی گشتی تا ببینمت تا دلم باز شه، تا غم بره مرخصی، تا اشکهام دیگه سرازیر نشن

زندگی من، همه وجودم، دار و ندار قلبم، زیبای من، دست نیافتنی من، همه هست و نیستم، به خدا سپردمت، هرجا هستی خوش باش.

من از خدامه بکشم نازتو، تا بشنوم یک لحظه آوازتو

من از خدامه که نباشه دوری، فقط دلم می خواد بگی چه جوری

 

   1      2    >>