دیشب دوباره دلم پر زد برات، وجودم شد یه گوله آتیش، یه خرده اشک ریختم، یه خرده با خدا حرف زدم، یه خرده با تو حرف زدم... تو خیالم بوسیدمت، سرم رو گذاشتم رو شونت کلی برات بی تابی کردم. آرومم کردی گفتی من که کنارتم، از چی انقدر ناراحتی...
تو خیالم صدای قلبتو می شنیدم، آخه سرم و به سینه ات تکیه داده بودم، چه موسیقی زیبایی، بی نظیره،کاش همیشه بزنه..
صدای تلفن منو از دنیای خیالم آورد بیرون، تو نبودی، دنیا رو سرم هوار شد، دور و برم و نگاه کردم، مثل انار ترکیدم، کاش بودی کاش برای من هم بودی، کاش فرصت داشتم سرم رو روی سینه ات بزارم و صدای قلبت رو بشنوم، کاش فرصت داشتم دستات رو لمس کنم، دست بکشم به موهات، سر به سرت بذارم، آتیش بسوزونم برات، آنقدر تا به بهم بگی خسته شدم دست از سرم بردار، یه دقیقه منو به حال خودم بزار...
چه رویای قشنگی، چقدر دست نیافتنی، همونقدر که اگه بخوای دستت رو دراز کنی تا ماه رو بگیری غیرممکنه. عیبی نداره سهم من از زندگی همین اشک هاست، همین رویاهاست، همین خیال کوتاه اما قشنگ...
دست بر شانه هایم می نهی تا غم را از شانه هایم بتکانی، به چه می اندیشی، تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی؟




