سلام؛
مدت هاست که ننوشتم، از دوستی که سراغمو گرفته و نتونستم جوابش رو بدم معذرت می خوام.
زندگی چطوره؟ آخرین بار که نوشتم آذر ۸۶ بود، دعا می کنم از اون موقع الان تمام وبلاگ هایی که رنگ غم داشتند، حالا دیگه توشون از اون حال و هوا خبری نباشه، فقط شادی و امید به زندگی،
اما زندگی برای من فرق چندانی نکرده، من هنوز عاشقم، خنده داره نه؟ مگه میشه یه آدمی این همه سال... حالا شده. باید تحمل کنم همین هم خیلی قشنگه. کمتر کسی اینجور محبتی رو تجربه کرده .
عزیز زندگیم، تک ستاره شبم، زیبای رویاهای من، می بینی کم نیاوردم، می بینی هنوز شیفته توام، می بینی دارم مثل پروانه دور شمع می سوزم و لذت می برم از این سوختن بی انتها.
خدای خوب منِ، کاش جوابمو می دادی؟ کاش یه جوری بهم می فهموندی که چرا سهم من از زندگی این شد؟ چرا اونی که همه وجودم بود مال من نشد؟ و چرا دادگاه زندگی حکم من رو صادر کرد: بی تابی تا ابد. چرا به تقاضای تجدید نظر من توجهی نمی کنی؟ خدای خوبم تو که خیلی خوب می دونی تو وجودم چی می گذره.
خدای خوب من، ناشکری نمی کنم، به خودت قسم همیشه شاکرم. پس مهربان من، تو حفظش کن، به خودت سپردمش، وجود عزیز زندگیم رو همیشه پر از شادی کن، همیشه رو لباش خنده بنشون اونم از ته دل، مراقبش باش و محافظش، هیچ وقت تنهاش نذار، خدای مهربون من جز تو کسی رو ندارم که انقدر راحت باهاش حرف بزنم. عزیزترین عزیز زندگیم، تکه وجودم رو، پاره قلبمو، به تو سپردم. غم ها و دردهای زندگی همش مال من، زیبایی ها و شادی های دنیا همه مال اون.
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند...




