حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

افسانه جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 11:53 AM
باورت نمی شه، دیشب ناراحتش کردم، من، همه زندگیم رو، نفسم رو، به خاطر خودش بود، احساس کردم صلاحش در اینه،ولی از طرفی تحمل ناراحتی اش رو ندارم، تو یه برزخ گیر کردم، بین دل خودم و صلاح اون، می دونم باید راه دوم رو انتخاب کنم صلاح عزیزم رو، امیدوارم خیلی زود متوجه بشه که فقط به خاطر خودش بود مگرنه...
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 12:49 PM

دیشب دوباره دلم پر زد برات، وجودم شد یه گوله آتیش، یه خرده اشک ریختم، یه خرده با خدا حرف زدم، یه خرده با تو حرف زدم... تو خیالم بوسیدمت، سرم رو گذاشتم رو شونت کلی برات بی تابی کردم. آرومم کردی گفتی من که کنارتم، از چی انقدر ناراحتی...

تو خیالم صدای قلبتو می شنیدم، آخه سرم و به سینه ات تکیه داده بودم، چه موسیقی زیبایی، بی نظیره،کاش همیشه بزنه..

صدای تلفن منو از دنیای خیالم آورد بیرون، تو نبودی، دنیا رو سرم هوار شد، دور و برم و نگاه کردم، مثل انار ترکیدم، کاش بودی کاش برای من هم بودی، کاش فرصت داشتم سرم رو روی سینه ات بزارم و صدای قلبت رو بشنوم، کاش فرصت داشتم دستات رو لمس کنم، دست بکشم به موهات، سر به سرت بذارم، آتیش بسوزونم برات، آنقدر تا به بهم بگی خسته شدم دست از سرم بردار، یه دقیقه منو به حال خودم بزار...

چه رویای قشنگی، چقدر دست نیافتنی، همونقدر که اگه بخوای دستت رو دراز کنی تا ماه رو بگیری غیرممکنه. عیبی نداره سهم من از زندگی همین اشک هاست، همین رویاهاست، همین خیال کوتاه اما قشنگ...

دست بر شانه هایم می نهی تا غم را از شانه هایم بتکانی، به چه می اندیشی، تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی؟

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 2:34 PM

سلام؛

مدت هاست که ننوشتم، از دوستی که سراغمو گرفته و نتونستم جوابش رو بدم معذرت می خوام.

زندگی چطوره؟ آخرین بار که نوشتم آذر ۸۶ بود، دعا می کنم از اون موقع الان تمام وبلاگ هایی که رنگ غم داشتند، حالا دیگه توشون از اون حال و هوا خبری نباشه، فقط شادی و امید به زندگی،

اما زندگی برای من فرق چندانی نکرده، من هنوز عاشقم، خنده داره نه؟ مگه میشه یه آدمی این همه سال... حالا شده. باید تحمل کنم همین هم خیلی قشنگه. کمتر کسی اینجور محبتی رو تجربه کرده .

 عزیز زندگیم، تک ستاره شبم، زیبای رویاهای من، می بینی کم نیاوردم، می بینی هنوز شیفته توام، می بینی دارم مثل پروانه دور شمع می سوزم و لذت می برم از این سوختن بی انتها.

خدای خوب منِ، کاش جوابمو می دادی؟ کاش یه جوری بهم می فهموندی که چرا سهم من از زندگی این شد؟ چرا اونی که همه وجودم بود مال من نشد؟ و چرا دادگاه زندگی حکم من رو صادر کرد: بی تابی تا ابد. چرا به تقاضای تجدید نظر من توجهی نمی کنی؟ خدای خوبم تو که خیلی خوب می دونی تو وجودم چی می گذره.

خدای خوب من، ناشکری نمی کنم، به خودت قسم همیشه شاکرم. پس مهربان من، تو حفظش کن، به خودت سپردمش، وجود عزیز زندگیم رو همیشه پر از شادی کن، همیشه رو لباش خنده بنشون اونم از ته دل، مراقبش باش و محافظش، هیچ وقت تنهاش نذار، خدای مهربون من جز تو کسی رو ندارم که انقدر راحت باهاش حرف بزنم. عزیزترین عزیز زندگیم، تکه وجودم رو، پاره قلبمو، به تو سپردم. غم ها و دردهای زندگی همش مال من، زیبایی ها و شادی های دنیا همه مال اون.

و عشق درد مشترک میان ماست با همه

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند...