حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 25 آذر ماه سال 1386 ساعت 10:23 AM

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه کن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

دلا خون شو خون ببار‎
بر کوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر کوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه کن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون‎

آره، ببار ای بارون ببار، این روزها فقط تو باید بباری، من دیگه اشکهام هم کم آوردن، دیگه به راحتی قبل هم نمی تونم گریه کنم، خیلی سخته حتی نتونی اشک بریزی، به این تصنیف شجریان که گوش بدی، می فهمی چقدر بدبختی، چون دیگه حتی چشمات به حال دلت نمی بارن چه برسه به بارون...

فقط خدا می دونه چقدر خسته ام، بار سنگینی روی قلبم نشسته و داره نفسم رو می گیره، آخه به کدوم امید باید بمونم، به کدوم امید باید زندگی کنم، دیگه هیچی از من باقی نمونده... باید دعا کرد، باید از خدا طلب مرگ کرد مگر که دل خدا به رحم بیاد و تموم شه این زندگی سخت...

بدترین تقدیر دنیا نصیب من شده، نصیب من تنها، من شکسته، حتی یه همراز نیست تا دلش به حال اشکهام بسوزه، امان از این سرنوشت نفرین شده، امان از این سرنوشت ملعون، امان از این زندگی ...