حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 10 آذر ماه سال 1386 ساعت 5:46 PM

همین الان داره صدای خنده هاش به گوشم می رسه، باورت می شه، انقدر به من نزدیک باشه و به همین اندازه هم دور. بخند عزیزم، بخند زندگیم، بخند تمام هستی من، بخند....

بخند که خنده تو رو با بهترین چیزهای دنیا عوض نمی کنم، حتی اگه دو چشم من همیشه پر از اشک باشه. فدای تو که انقدر نازنینی، فدای تو که خدا از تو فقط حسرت رو سهم من کرد. زیبای دست نیافتنی من عاشقانه ترین نگاهم ، بزرگترین گذشت هام و سوزناک ترین اشکهام فدای وجود نازنینت.

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند

و خواب دیده ام شبی، مرا کنار می زند

غروب ها که می شود، خیال چشم های تو

تو را دوباره در دل شکسته جار می زند

یکی نگاه می کند، یک گناه می کند

یکی سکوت می کند، یکی هوار می زند

و عشق درد مشترک میان ماست با همه

کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند

درست مثل بازی گذشته های شاعری

که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند

خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود

شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند...