حرفهایی که هیچ وقت شنیده نشد

سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386 ساعت 5:40 PM

دو باره سلام، امروز بار دومی که می نویسم، آخه امروز خیلی بی تابم....

تو در مقابلم اما من در حسرت

تو در مقابلم اما من از بی تو بودن پر

تو در مقابلم اما من سر تا پا بی قراری.....

چرا سهم من از گریه و خنده زندگی فقط گریه بود، چرا سهم من از شادی و غمش فقط غم بود، چرا سهم من از زندگی، اونی که همه زندگیم بود، نبود. چرا باید زندگی کنم؟ چر اباید تحمل کنم؟ چرا باید به خاطر اطرافیانم زنده باشم و نفس بکشم؟

اینها سوالاتی که من هر شب وقت خواب از خودم می پرسم و هر شب آرزو می کنم تا صبح روز بعد یه معجزه اتفاق بیفته و  ببینم این همه غصه و ناامیدی و پریشونی فقط یه کابوس بوده یه کابوس وحشتناک که دیگه تموم شده. من مدتهاست منتظر این اتفاقم، ولی هر روز صبح بیدار می شم و می بینم نه خبری نیست، همه چیز واقعیته. واقعیت تلخ و وحشتناک، واقعیتی که چه بخوای چه نخوای باید تحملش کنی و چاره ای هم براش نیست.

کاش کنارم بودی و انقدر آزارم می دادی تا بلاخره ازت بیزار شم‌، اما نه تو هرچه کنی باز بهترینی، این جمله رو تو سررسید سال ۷۶ هم نوشتم<....تو هرچه بکنی باز هم بهترینی اگر خواستی بروی به قلبم بگو دیگر نزند، اگر خواستی بروی به من یاد بده دیگر به یاد چشمانت، این زیباترین ستاره های دنیا نیفتم، اگر خواستی بروی خاطره مهربانیهایت را با خود ببر تا باور کنم رفتنت را نازنین من....

سال هاست که عاشقم و دارم می سوزم و می سازم....

برام دعا کنید.

یکشنبه 29 مهر ماه سال 1386 ساعت 12:46 PM

سلام به همه به همه اونهایی که غم دارن و همه اونهایی که غم ندارن، برای دسته اول از خدا طلب کمک می کنم کاری که همیشه برای خودم کردم و برای دسته دوم آرزوی دوام خوشی.

قسمت هر کسی تو زندگی یه چیزه و راه فراری هم از تقدیر نیست، اما چقدر بده وقتی مجبوری زندگی رو تلخ ادامه بدی بدون عزیزترین عزیزت و حتی نتونی دل تنگیهات رو بهش بگی‌؛ وقتی مجبوری بشینی منتظر مرگ و نتونی از این روزهای بودن روزهایی که می تونست با وجود نازنینش زیباترین و رویایی ترین روزها باشه استفاده کنی. می دونم زندگی همیشه عاشقانه نمی مونه اما وقتی وجودت سرشار از محبت شده و این محبت بهت اثبات کرده که هیچ وقت رهات نمی کنه فقط بودنش؛ شنیدن صداش؛ نگاه کردنش؛ خندیدنش؛ عصبانی شدنش؛ آزاردادنش و خلاصه همه چیز و همه چیز ش از بد و خوب برات رحمت الهی می شه.

خلاصه زندگی داستان عجیبی؛ و عجیب ترین فصلش نصیب من شده،از خدا می خوام هیچ کس تو دنیا دلش مثل من غم نداشته باشه. خدایا شکرت

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم

                                             از دل تنگ تموم آدم ها،از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت میکنم

                                     نمیذارم کسی عاشق نباشه، ماه و بین همه قسمت می کنم

 

 

چهارشنبه 18 مهر ماه سال 1386 ساعت 4:30 PM

 

تنها یه دعا برام مونده؛

انقدر این زندگی بهم سخت گرفته که در بیان نمی گنجه؛ مدتهاست پاشو رو خرخره ام گذاشته و رها نمی کنه هیچ درمونی هم برای دردم وجود نداره جز مرگ پس بیاید همه برام دعا کنید دعا کنید که بمیرم .

این وبلاگ رو زدم تا لااقل بدون هراس از اینکه کسی دست نوشته هام رو که تنها راه آروم شدنم هستند ببینه یا بخونه؛ لااقل بنویسم  ببخشید اگه نوشته هام خاطرتون رو مکدر می کنه.

فعلاْ خداحافظ